معلم آن سالها با شلنگ میزد…
میگفت پنج تا غلط املایی و ده تا شلنگ…
دستانم که کرخ میشد جراتم میمرد…تا بگویم..مهم نیست که بنویسی قربت یا غربت…بچه بودم..
امروز هم میگویم…
مهم نیست که بنویسم قربت یا غربت ،که این نزدیکی هااین همه دوستی ها غربت است…
تو می زدی و نمیدانستی روزی هرچه بنویسیم را هر چه بخواهند می خوانند…
قلم خوانده میشود،سلاح
رفاقت خوانده میشود..ریا
شک میشود..گناه
نمره ی من چند است معلم؟با تک ماده هم کاری نمی شودکرد…
مردود میشوم و میفهمم درد شلنگ هایت را احساس نمیکنم….
شک میکنم …
دلم میخواهد به کوچه ی پشت امام زاده صالح بروم-در پاییزی نمناک غروب-سیگارم را بکشم…
امروز همه ی کودکانِ پدران و مادران ِ نسل من-دهه ی شصت…
دیکته هاشان بی غلط املایی است
غربت غربت و قربت قربت

امیر حسین
تیر ۱۶, ۱۳۸۹ در ۰۷:۴۲ ()
آخ گفتی …
amirreza
شهریور ۵, ۱۳۸۹ در ۲۱:۳۱ ()
اویتا EVITA
تیر ۲۵, ۱۳۸۹ در ۱۴:۰۰ ()
سلام دوست گرامی خوب هستید؟ وقت به خیر
اویتا هستم از سایت وبززز
خوشحالم سایت تون رو دیدم
موفق باشید
Amirreza Kalantari
تیر ۲۶, ۱۳۸۹ در ۰۱:۴۰ ()
ممنون دوست عزیز
علیرضا
مرداد ۲۵, ۱۳۸۹ در ۱۶:۴۱ ()
جالب بود
من
مرداد ۲۸, ۱۳۸۹ در ۰۰:۴۴ ()
عالی بود./ ممنون
یاس آبی
شهریور ۵, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۷ ()
ثلام دوست ازیز این دقیغا هرفای دل من بود که رو کاقز نوشتی. من هم همیشه با قلت املایی مینویسم و دیکته هام افتزاه بود ولی اسلا برام مهم نیس جونم. چون مهم اینه که چی خونده میشه. به وبلاگ ما هم ی سری بزنی بد نی.
ارادتمند شما