معلم آن سالها با شلنگ میزد…
میگفت پنج تا غلط املایی و ده تا شلنگ…
دستانم که کرخ میشد جراتم میمرد…تا بگویم..مهم نیست که بنویسی قربت یا غربت…بچه بودم..
امروز هم میگویم…
مهم نیست که بنویسم قربت یا غربت ،که این نزدیکی هااین همه دوستی ها غربت است…
تو می زدی و نمیدانستی روزی هرچه بنویسیم را هر چه بخواهند می خوانند…
قلم خوانده میشود،سلاح
رفاقت خوانده میشود..ریا
شک میشود..گناه
نمره ی من چند است معلم؟با تک ماده هم کاری نمی شودکرد…
مردود میشوم و میفهمم درد شلنگ هایت را احساس نمیکنم….
شک میکنم …
دلم میخواهد به کوچه ی پشت امام زاده صالح بروم-در پاییزی نمناک غروب-سیگارم را بکشم…
امروز همه ی کودکانِ پدران و مادران ِ نسل من-دهه ی شصت…
دیکته هاشان بی غلط املایی است
غربت غربت و قربت قربت
Abbas Yousefian

در نسخه ماه نوامبر مجله VOGUE PARIS تعدادی عکسهای جالب انتشار یافتهاند، که بوسیله آرایش و نورپردازی یک مدل دختر ۲۰ ساله ۵۰،۴۰،۳۰،۲۰،۱۰ و بالاخره ۶۰ ساله به نظر میرسد:
ادامه ی نوشته
امشب گریه میکنم …
گریه میکنم برا تو
برای خودم
برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن …
برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم
ادامه ی نوشته
یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغوحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولین روزی که به منزل رسید یوزپلنگی را ملاقات کرد و به او گفت:«صحیح نیست که من و تو برای قوتمان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا میداریم که غذایمان را برایمان تهیه ببینند.»
یوزپلنگ پرسید:«چهگونه این کار را میتوانیم انجام دهیم؟»….
ادامه ی نوشته
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر…
ادامه ی نوشته
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه…..
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : “خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید….
ادامه ی نوشته
در گزارش زندهای که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد، شماری از شرکتکنندگان در نماز جمعه با دادن شعارهایی علیه مخالفان دولت مانع از سخنرانی حسن خمینی در آرامگاه آیتالله خمینی شدند.
ادامه ی نوشته
سریع جواب رو نگاه نکنید. خودتون هم یه کم فکر کنین
ادامه ی نوشته
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد …. به کمک او پرداخت.
ادامه ی نوشته