گر صبر کنی وقت به دیدار کم است

بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘ادبی’

لی لی زیر درخت انار

۶ اسفند ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

لی لی

لی لی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .خون انار روی دست لی لی چکید .

لی لی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد .

یک مطلب کاملاً جنایی

۵ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

جنایینمی‌دانم چقدر اهل خواندن صفحه «حوادث» در روزنامه‌ها و سایت‌ها هستی. خواندن صفحه حوادث معمول‌ترین و شایع‌ترین شیوه خودآزاری در همه جهان است. من هم از این بابت یک خودآزار حرفه‌ای به حساب می‌آیم.

اگر دوست داری تو هم خودآزار شوی بیا و از همین حالا شروع کن. با هم یک خبر از «حوادث» خبرآنلاین می‌خوانیم و هرجا که لازم بود برایت شرح هم می‌دهم که ماجرا از چه قرار است.

اما پیش از خواندن خبر، بشنو از ماجرای خودآزاری….

ادامه ی نوشته

دسته هاطنزنوشته ها برچسب ها:, , ,

زبان حال اسفندیار؛من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!…

۵ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

مشاییاسلام شناسم ، به خودم می بالم
تا کور شود هرآنکه نتواند دید
اما چه کنم به هرکه گفتم این را
حیران شده و به ریش بنده خندید

البته به قول دلبر جانی من
فیلسوف تر از بنده در این عالم نیست
گل گفته اگر چه یک کمی شُل گفته
من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!

ادامه ی نوشته

کاریکلماتور

۵ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

۱_ بعضی ها را از سر راه بر می دارند و بعضی ها را سر راه می گذارند.

۲_ همه چیز بر وفق مراد مراد است و بعضی ها سوار بر خر مراد.

۳_ شاید زیباترین منحنی دنیا ، لبخند باشد.

۴_ شیرین ، زندگی تلخی را برای فرهاد رقم زد.

۵_ بعضی ها برای رسیدن به داد ، بیداد می کنند.

ادامه ی نوشته

سوال؟

۵ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

۱سوال- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
ادامه ی نوشته

شکست با شکوه

۵ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه
  • شکست با شکوه

شکستپشت این صدا یه مُرده س

یه پلنگ زخم خورده

یه غرور رو سفیدی

که به شب تن نسپرده

پشت این صدا یه مَرده

ادامه ی نوشته

دسته هانوشته های ادبی برچسب ها:, ,

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم

“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

دل تنگ توهم

۱۵ دی ۱۳۸۸ امیررضا ۱ دیدگاه

دلتنگمن دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد

تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان

دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم

گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو

مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟

باشد …
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

You came to me-sami yosuf

عشقYou came to me in that hour of need
When I was so lost, so lonely
You came to me, took my breath away
Showed me the right way, the way to lead

 

به سویم آمدی درست در لحظه احتیاجم
در حالی که بسیار تنها و گم گشته بودم
به سویم آمدی ، نفسم را گرفتی
راه درست را نشانم دادی ، راه هدایت را

 

You filled my heart with love, showed me the light above
Now all I want is to be with you
You are my one true love, taught me to never judge
Now all I want is to be with you

 

تو قلبم را از عشق لبریز کردی ، نور ماورا را نشانم دادی
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم
تو  یگانه عشق حقیقی من هستی
به من آموختی که هرگز قضاوت نکنم
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم ادامه ی نوشته

تقاضای مرخصی همسر

۲۵ آذر ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند. کما اینکه سفر و رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده. شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر تعداد معدودی خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

ادامه ی نوشته

دسته هانوشته های ادبی برچسب ها:, ,