<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تنها بازمانده &#187; ادبی</title>
	<atom:link href="http://www.amirreza.net/tag/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.amirreza.net</link>
	<description>در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 Aug 2010 13:38:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>امشب گریه میکنم</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1389/03/1029</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1389/03/1029#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 13:28:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[شب]]></category>
		<category><![CDATA[گریه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/adabi/1389/03/1029</guid>
		<description><![CDATA[امشب گریه میکنم &#8230; گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن &#8230; برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم و بودی &#8230; امشب گریه میکنم به وسعت دریا &#8230; به وسعت بیشه &#8230; به وسعت دل عاشق &#8230; برای تو &#8230; برای تو &#8230; و به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب گریه میکنم &#8230;<br />
گریه میکنم برا تو<br />
برای خودم<br />
برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن &#8230;<br />
برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم</p>
<p><span id="more-1029"></span></p>
<p><img style="display: inline; border: 0px;" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/06/lovecryamirrezanet.jpg" border="0" alt="" width="238" height="227" /><br />
خواستم و بودی &#8230;<br />
امشب گریه میکنم<br />
به وسعت دریا &#8230;<br />
به وسعت بیشه &#8230;<br />
به وسعت دل عاشق &#8230;<br />
برای تو &#8230; برای تو &#8230;<br />
و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1389/03/1029/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لی لی زیر درخت انار</title>
		<link>http://www.amirreza.net/story/1388/12/720</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/story/1388/12/720#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 12:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[درخت انار]]></category>
		<category><![CDATA[لی لی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/story/1388/12/720</guid>
		<description><![CDATA[لی لی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ . گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="لی لی" border="0" alt="لی لی" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/02/20022010144340.jpg" width="167" height="174" /> </p>
<p align="center">لی لی زیر درخت انار نشست .</p>
<p align="center">درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .</p>
<p align="center">گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .</p>
<p align="center">دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .</p>
<p align="center">انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .خون انار روی دست لی لی چکید .</p>
<p align="center">لی لی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .</p>
<p align="center">خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .</p>
<p align="center">کافی است انار دلت ترک بخورد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/story/1388/12/720/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک مطلب کاملاً جنایی</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1388/11/604</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1388/11/604#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 16:18:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[جنایی]]></category>
		<category><![CDATA[حوادث]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=604</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم چقدر اهل خواندن صفحه «حوادث» در روزنامه‌ها و سایت‌ها هستی. خواندن صفحه حوادث معمول‌ترین و شایع‌ترین شیوه خودآزاری در همه جهان است. من هم از این بابت یک خودآزار حرفه‌ای به حساب می‌آیم. اگر دوست داری تو هم خودآزار شوی بیا و از همین حالا شروع کن. با هم یک خبر از «حوادث» خبرآنلاین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft size-full wp-image-605" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" title="جنایی" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/jenayee-amirreza1.jpg" alt="جنایی" width="120" height="97" />نمی‌دانم چقدر اهل خواندن صفحه «حوادث» در روزنامه‌ها و سایت‌ها هستی. خواندن صفحه حوادث معمول‌ترین و شایع‌ترین شیوه خودآزاری در همه جهان است. من هم از این بابت یک خودآزار حرفه‌ای به حساب می‌آیم.</p>
<p>اگر دوست داری تو هم خودآزار شوی بیا و از همین حالا شروع کن. با هم یک خبر از «حوادث» خبرآنلاین می‌خوانیم و هرجا که لازم بود برایت شرح هم می‌دهم که ماجرا از چه قرار است.</p>
<p>اما پیش از خواندن خبر، بشنو از ماجرای  خودآزاری&#8230;.</p>
<p><span id="more-604"></span></p>
<p>این‌که آدم پول‌ بدهد LCD چهل‌ودو اینچ و سیستم سینمای خانگی بخرد. بعد برود توی خیابان  پشت ایستگاه اتوبوس یواشکی پای بساط DVD‌فروش غیرمجاز بایستد  و از بین ۸۰۰ تا فیلم یکی را انتخاب کند. پس از یک روز کاری خسته‌کننده به خانه بیاید و برای خودش چای بریزد، چراغ‌ها را خاموش کند DVD را در دستگاه بگذارد تا با خیال راحت یک فیلم ببیند که با دیدنش از شدت ترس مشرف بشود به قبض روح &#8230; چه اسمی می‌تواند داشته باشد جز «خودآزاری»؟!</p>
<p>خواندن صفحه حوادث  هم چیزی است در ردیف ازدواج یا دیدن فیلم ترسناک یا&#8230; که نتیجه‌اش از قبل معلوم است که همانا ترس و وحشت و سلب آرامش و قس علی هذاست.</p>
<p>تا این جای مطلب را داشته باش و حالا بخوان اصل خبر را&#8230;</p>
<p>«به گزارش ایسنا ظهر روز پنج‌شنبه ۱۹ آذرماه سال جاری، مأموران کلانتری ازگل در جریان مرگ مجید سلیمانی‌پور ۵۱ ساله و همسر وی به نام شهین برون ۴۹ ساله قرار گرفتند که طی هماهنگی‌های لازم با قاضی محمدحسین شاملو بازپرس کشیک قتل پایتخت، دستورات لازم جهت بررسی زوایای پنهان مرگ مشکوک این زوج آغاز شد.»<br />
<strong>۱-</strong> مرگ مشکوک چیست؟ مرگ مشکوک به مرگ پولدارها می‌گویند. مرگ آدم بی‌پول که مشکوک نیست. آدم بی‌پول  اسمش  رویش هست: «قشر آسیب‌پذیر» پس مردنش هم طبیعی است. آسیب که بحمدلله فراوان است. لابد یک آسیبی آمده و شخص آسیب‌پذیر  مربوطه هم همان‌طور که از اسمش پیداست آن را پذیرفته  و مرده. تمام.</p>
<p><strong>۲-</strong> هماهنگی‌های لازم با بازپرس  کشیک قتل پایتخت: این مورد نیازمند  مثال است.</p>
<p>-: الو سلام.</p>
<p>-: الو سلام. بازچی شده این وقت روز.</p>
<p>-: دو نفر مردن.</p>
<p>-: ا ؟! خب برین ببینین چی شده.</p>
<p>به این می‌گویند هماهنگی‌های لازم  و دستورات  لازم جهت بررسی‌های زوایای پنهان.</p>
<p><strong>۳-</strong> توضیح ضروری: ازگل (ozgol) بر وزن پرخور  نام محله‌ای  در شمال شرقی تهران است. همه مأموران کلانتری برای ما محترم هستند. لذا خواهشمندم اشتباه نخوانید.</p>
<p>«در بررسی‌های ابتدایی مشخص شد که  مجید سلیمانی‌پور ، مدیر مؤسسه توسعه اعتماد مبین بوده که پیش از این سهام شرکت مخابرات توسط این مؤسسه خریداری شده بود.»</p>
<p>سرگروهبان: اسم همسایه‌‌تون چیه و چی‌کاره‌س؟</p>
<p>همسایه: مجید سلیمانی‌پور. اون خدابیامرز مدیر مؤسسه توسعه اقتصاد مبین بود.</p>
<p>سرگروهبان: این‌جا که گفتی کجاس؟</p>
<p>همسایه: همون مؤسسه‌ای که سهام مخابرات رو خریده بود دیگه.</p>
<p>سرگروهبان: عجب! خب. بررسی‌های ابتدایی بحمدلله تموم شد و  نتیجه حاصل شد.</p>
<p>«پزشک قانونی پس از بررسی‌ اجساد، علت مرگ را گازگرفتگی ناشی از انتشار گاز CO عنوان کرد.»</p>
<p><strong>۱-</strong> این روزها پزشکی‌قانونی خیلی کار سختی ندارد. چون اساساً هر کس می‌میرد، علت مرگش گازگرفتگی است. فقط نگاه می‌کنند اگر روی تن مقتول جای دندان بود. بر ‌اثر گازگرفتگی شخص معلوم‌الحال به قتل رسیده که کاملاً معلوم است کیست. و اگر جای دندان نبود  هم علت مرگ ناشی از گازگرفتگی ناشی از انتشار CO است.</p>
<p><strong>۲-</strong> این همه تلویزیون برنامه  و مناظره و انیمیشن و اینها نشان می‌دهد، ولی باز هم متأسفانه هر دو نوع گازگرفتگی هنوز هم شایع است.</p>
<p>قاضی شاملو گفت: «تیم‌های کارشناسی اعلام کرده‌اند که حادثه به سبب وجود ترک‌هایی در لوله‌های تهویه گاز از موتورخانه و نشت گاز به داخل منزل رخ داده لذا سازنده خانه، مهندس ناظر و مسئول موتورخانه، هر یک به نسبت در وقوع این حادثه منجر به مرگ مقصر هستند.»</p>
<p>متأسفانه باید اعلام کنم که تیم کارشناسی و تحقیقات به شدت کم‌کاری کرده است. اگر یک‌ کم دیگر تحقیقات و کارشناسی می‌کردند حتماً سایر مقصرین را هم به شرح زیر پیدا می‌کردند:<br />
<strong>۱-</strong> معلم تاریخ وجغرافیای بچه‌های محله: اگر  معلم بچه‌های محل روز شنبه نمی‌خواست از آنها امتحان بگیرد، حتماً بچه‌ها توی کوچه فوتبال بازی می‌کردند و با توپ می‌ِزدند شیشه خانه همسایه را می‌شکستند و گاز   CO خارج می‌شد و این اتفاق نمی‌افتاد.</p>
<p>البته صداوسیما هم که در همان زمان برنامه «خاله نمی‌دونم چی‌چی» و «عمو نمی‌‌دونم چی‌چی» را پخش می‌کرده و سایر بچه‌های محله را هم در خانه نشانده به همان اندازه مقصر است.</p>
<p><strong>۲-</strong> اگر در لحظات اولیه نشست CO یک نفر به خانه  مقتولان تلفن زده بودو گفته بود«به‌به چه هوایی» آنها هم پنجره را باز می‌کردند و این اتفاق نمی‌افتاد. لذا کلیه اقوام و آشنایان نیز در حادثه مرگ  مقصر هستند.</p>
<p><strong>۳-</strong> اگر آن عمله افغانی که ساختمان را می‌ساخت این‌قدر وجدان کاری زیادی به خرج نمی‌داد و درز آجرها را محکم بندکشی نمی‌کرد، یک هوایی جریان پیدا می‌کرد. لذا او و سرکارگر و کسانی که به کارگران با وجدان اجازه کار می‌دهند هم مقصرند.</p>
<p><strong>۴-</strong> بنا به دلایلی غیرقابل انکار دست برخی از عناصر دست‌نشانده و فریب‌خورده دیگر هم در کار است. لذا از قوه محترم قضائیه می‌خواهیم که به شدت با همه چیز برخورد کند.</p>
<blockquote><p>شهرام شکیبا</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1388/11/604/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان حال اسفندیار؛من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!&#8230;</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/601</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/601#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 16:15:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[رحیم مشایی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=601</guid>
		<description><![CDATA[اسلام شناسم ، به خودم می بالم تا کور شود هرآنکه نتواند دید اما چه کنم به هرکه گفتم این را حیران شده و به ریش بنده خندید البته به قول دلبر جانی من فیلسوف تر از بنده در این عالم نیست گل گفته اگر چه یک کمی شُل گفته من معتقدم که عاشقی بد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft size-full wp-image-602" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" title="مشایی" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/mashaee-amirrezanet2.jpg" alt="مشایی" width="115" height="149" />اسلام شناسم ، به خودم می بالم<br />
تا کور شود هرآنکه نتواند دید<br />
اما چه کنم به هرکه گفتم این را<br />
حیران شده و به ریش بنده خندید</p>
<p>البته به قول دلبر جانی من<br />
فیلسوف تر از بنده در این عالم نیست<br />
گل گفته اگر چه یک کمی شُل گفته<br />
من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!</p>
<p><span id="more-601"></span></p>
<p>در بارۀ انبیا  علیه الرحمه<br />
هرچند که بنده علم اندک دارم<br />
اما چه‌کنم دست خودم نیست، ببم<br />
بنده به مدیریت شان شک دارم!</p>
<p>هرچند هلوکاست دروغ است ، ولی<br />
من عاشق مردم تل آویوهستم<br />
پس بنده برای دوستی، جانب ِشان<br />
هر لحظه دراز می نمایم دستم</p>
<p>با اهل هنر همیشه من می جوشم<br />
عکاس اگر بـُوَد که بهترترتر<br />
ضمناً اگر از جنس لطیفش باشد<br />
دستور هر آنچه داد گویم بر سر!</p>
<p>از بابت سوژه های اهدایی من<br />
شهرام شکیبا شده یک پا طناز<br />
از زور خوشی تا که  مرا می بیند<br />
دَر می کند از خودش حسابی آواز</p>
<p>باید که کند تخته دکانش «جاوید »<br />
طنازتر از بنده در این عالم کیست؟<br />
(اسفندم) و اسفند در آتش ریزید<br />
آچار فرانسه ای مثال من نیست!</p>
<blockquote><p>محمد جاوید</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/601/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاریکلماتور</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/582</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/582#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 11:18:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[جالب]]></category>
		<category><![CDATA[کاريکلماتور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=582</guid>
		<description><![CDATA[۱_ بعضی ها را از سر راه بر می دارند و بعضی ها را سر راه می گذارند. ۲_ همه چیز بر وفق مراد مراد است و بعضی ها سوار بر خر مراد. ۳_ شاید زیباترین منحنی دنیا ، لبخند باشد. ۴_ شیرین ، زندگی تلخی را برای فرهاد رقم زد. ۵_ بعضی ها برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱<img class="alignleft size-full wp-image-581" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/karo-amirrezanet.jpg" alt="" width="124" height="121" />_ بعضی ها را از سر راه بر می دارند و بعضی ها را سر راه می گذارند.</p>
<p>۲_ همه چیز بر وفق مراد مراد است و بعضی ها سوار بر خر مراد.</p>
<p>۳_ شاید زیباترین منحنی دنیا ، لبخند باشد.</p>
<p>۴_ شیرین ، زندگی تلخی را برای فرهاد رقم زد.</p>
<p>۵_ بعضی ها برای رسیدن به داد ، بیداد می کنند.</p>
<p><span id="more-582"></span></p>
<p>۶_ مشق نگاهش جوهر قلمم را تمام کرد.</p>
<p>۷_ برای فاسد نشدن افکارم ، آنها را داخل فریزر گذاشتم.</p>
<p>۸_ بلند پروازی های پرنده ، نتیجه اش قفس بود.</p>
<p>۹_ اونایی که دنبال شر میگردند خیرشون به کسی نمی رسه.</p>
<p>۱۰_ تا دهانتان را گل نگرفته اند گل بگویید.</p>
<p>۱۱_ در مواقع بیکاری چرخ افکارم لنگ میزند.</p>
<p>۱۲_ شب در کارنامه سیاه زندگیش ، بی نهایت ستاره دارد.</p>
<p>۱۳_ بعضی از زنها چون موج تلاطم دارند و بعضی از مردها چون صخره تحمل.</p>
<p>۱۴_ نمی دانم شما تره چه کسی را پاک میکنید ، اما من کشک خودم را می سابم.</p>
<p>۱۵_ این از شیرینی گفتار کاریکلماتورهاست و گرنه حقیقت به همان تلخی هست که میدانید.</p>
<p>۱۶_ وقتی از ناراحتی منفجر شد همه بدنبال پیدا کردن جعبه سیاه او بودند.</p>
<p>۱۷_ در اولین آشنایی وقتی با من دست داد ، من ، دلم را از دست دادم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/582/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوال؟</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/578</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/578#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 11:13:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[سوال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=578</guid>
		<description><![CDATA[۱- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ ۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ ۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود بلکه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱<img class="alignleft size-full wp-image-579" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" title="سوال" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/soal-amirrezanet.jpg" alt="سوال" width="91" height="127" />- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود<br />
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟<br />
۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی<br />
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟<br />
۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود<br />
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟<br />
۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی<br />
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟<br />
۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی<br />
<span id="more-578"></span> بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟<br />
۶- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود<br />
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟<br />
۷- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود<br />
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟<br />
۸- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی<br />
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟<br />
۹- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی<br />
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.<br />
۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی<br />
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/578/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکست با شکوه</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/575</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/575#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 11:11:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[شکست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=575</guid>
		<description><![CDATA[شکست با شکوه پشت این صدا یه مُرده س یه پلنگ زخم خورده یه غرور رو سفیدی که به شب تن نسپرده پشت این صدا یه مَرده رو تنش گرد نبرده آرزوش بوده که زنده از تو میدون برنگرده به لطافت خودِ روحِ به صلابت عینِ کوهِ گرچه خسته و شیکسته س یه شکستِ با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li><strong>شکست با شکوه</strong></li>
</ul>
<p><img class="alignleft size-full wp-image-576" style="border: 1px solid black; margin: 1px;" title="شکست" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/green-amirreza.jpg" alt="شکست" width="138" height="100" />پشت این صدا یه مُرده س</p>
<p>یه پلنگ زخم خورده</p>
<p>یه غرور رو سفیدی</p>
<p>که به شب تن نسپرده</p>
<p>پشت این صدا یه مَرده</p>
<p><span id="more-575"></span></p>
<p>رو تنش گرد نبرده</p>
<p>آرزوش بوده که زنده</p>
<p>از تو میدون برنگرده</p>
<p>به لطافت خودِ روحِ</p>
<p>به صلابت عینِ کوهِ</p>
<p>گرچه خسته و شیکسته س</p>
<p>یه شکستِ با شکوهه</p>
<p>خونی که توی ترانش</p>
<p>حسی که توی صداشه</p>
<p>بازی عقل و جنونِ</p>
<p>حاصل گذشته هاشه</p>
<p>یه گذشته صمیمی</p>
<p>که توش هرچی هس ریا نیس</p>
<p>با همه قشنگیش اما</p>
<p>خالی از عیب و خطا نیس</p>
<p>آتیش قلب فسردش</p>
<p>یه چراغ بی فروغ نیس</p>
<p>باشمام گوشای سنگین</p>
<p>بشنوین! صدا دروغ نیس</p>
<ul>
<li><strong>حقیقت دیروز</strong></li>
</ul>
<p>نه عشق مونده نه نفرت</p>
<p>نه دوست مونده نه دشمن</p>
<p>در این هجوم پراز هیچ</p>
<p>نمونده هیشکی به جز من</p>
<p>منم نشونی عشقی</p>
<p>که مبهم و محاله</p>
<p>ولی حقیقت محضه</p>
<p>اگر چه رو به زواله</p>
<p>حقیقتی که نتونس</p>
<p>توگیرودار زمونه</p>
<p>دووم بیاره و سر-</p>
<p>زنده و صبور بمونه</p>
<p>حقیقتی که جوون بود</p>
<p>حقیقتی که حروم شد</p>
<p>هنوز سر نگرفته</p>
<p>به سررسید و تموم شد</p>
<p>حقیقتی که می خواس دل</p>
<p>تو بند غصه نمیره</p>
<p>برای گفتن حرفش</p>
<p>کسی اجازه نگیره</p>
<p>حقیقتی که یه بارم</p>
<p>به ما نگفت نمی تونه</p>
<p>می خواس زمین خدا رو</p>
<p>به آسمون برسونه</p>
<p>برای اون همه رویا</p>
<p>چه عقل ها که جنون شد</p>
<p>چه جام ها و سبوها</p>
<p>بدل به کاسه خون شد</p>
<p>از اون حقیقت دیروز</p>
<p>فقط منم: یه نشونه</p>
<p>یه سایه که شیکسته</p>
<p>یه حنجره که می خونه:</p>
<p>نه عشق مونده نه نفرت</p>
<p>نه دوست مونده نه دشمن</p>
<p>در این هجوم پر از هیچ</p>
<p>نمونده هیشکی به جز من</p>
<ul>
<li><strong>عمر گل</strong></li>
</ul>
<p>توی این خالی درگیر</p>
<p>توی روزگار بی پیر</p>
<p>تو حصار زخم و زنجیر</p>
<p>برای نفس کشیدن</p>
<p>ما یه جور بهونه بودیم</p>
<p>توی آشوب سیاست</p>
<p>وسط جنگ ریاست</p>
<p>وقت تنبیه و حراست</p>
<p>میون وعظ و خطابه</p>
<p>شعر عاشقونه بودیم</p>
<p>روزای غیبت خورشید</p>
<p>وقتی چش چشو نمی دید</p>
<p>توی جاده های تردید</p>
<p>واسه اون که پا به راهه</p>
<p>مثل یه نشونه بودیم</p>
<p>ما نخواستیم که بمونیم</p>
<p>مثل کرمای تو باغچه</p>
<p>ارزونی هرچی کرمه</p>
<p>عمر بی برکت زاغچه</p>
<p>سهم ما از زنده بودن</p>
<p>مال غنچه های فرداس</p>
<p>همه خوب اینو می دونن</p>
<p>عمر گل همیشه کوتاس</p>
<blockquote><p>سید عبدالجواد موسوی</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/11/575/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/347</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/347#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 19:16:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم از زن و غر زدن روز و شبش آزادم نه کسی منتظرم هست که شب برگردم نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب نرود از سر ذلت به هوا فریادم “هر زنی عشق طلا دارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم<br />
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم</p>
<p>نه کسی منتظرم هست که شب برگردم<br />
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم</p>
<p>زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب<br />
نرود از سر ذلت به هوا فریادم</p>
<p>“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”<br />
نکته ای بود که فرمود به من استادم</p>
<p>شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور<br />
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم</p>
<p>هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند<br />
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)</p>
<p>زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!<br />
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم</p>
<p>مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم<br />
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!</p>
<p>هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم<br />
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم</p>
<p>الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من<br />
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”﻿</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/347/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل تنگ توهم</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/323</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/323#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 15:25:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[توهم]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=323</guid>
		<description><![CDATA[من دلم تنگ می شود برای تو برای هرآنچه که تکانم می دهد تـــــا تــامل خـــویش بـــــــرای خاطراتمان چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان دلــم کــه تنـــگ می شــود پای لحظه های خالی از تو بــساط اشک پهن می کــنم گوش خیالم را به گذشته می چسبانم صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft size-full wp-image-324" style="margin: 1px;" title="دلتنگ" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/deltang-tavahom-amirrezanet.jpg" alt="دلتنگ" width="260" height="346" />من دلم تنگ می شود<br />
برای تو<br />
برای هرآنچه که تکانم می دهد</p>
<p>تـــــا تــامل خـــویش<br />
بـــــــرای خاطراتمان<br />
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان</p>
<p>دلــم کــه تنـــگ می شــود<br />
پای لحظه های خالی از تو<br />
بــساط اشک پهن می کــنم</p>
<p>گوش خیالم را به گذشته می چسبانم<br />
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم<br />
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد<br />
پر از آواز می شوم از تو</p>
<p>مگرغیر از این است<br />
که توهم هم وجود دارد؟</p>
<p>باشد &#8230;<br />
به خودم دروغ نمی گویم!<br />
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند<br />
دلم برای این توهم تنگ می شود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/323/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>You came to me-sami yosuf</title>
		<link>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/153</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/153#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 21:33:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=153</guid>
		<description><![CDATA[You came to me in that hour of need When I was so lost, so lonely You came to me, took my breath away Showed me the right way, the way to lead به سویم آمدی درست در لحظه احتیاجم در حالی که بسیار تنها و گم گشته بودم به سویم آمدی ، نفسم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft size-full wp-image-154" title="you came to me" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/comeback-amirrezanet6.jpg" alt="عشق" width="170" height="230" />You came to me in that hour of need<br />
When I was so lost, so lonely<br />
You came to me, took my breath away<br />
Showed me the right way, the way to lead</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">به سویم آمدی درست در لحظه احتیاجم<br />
در حالی که بسیار تنها و گم گشته بودم<br />
به سویم آمدی ، نفسم را گرفتی<br />
راه درست را نشانم دادی ، راه هدایت را</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">You filled my heart with love, showed me the light above<br />
Now all I want is to be with you<br />
You are my one true love, taught me to never judge<br />
Now all I want is to be with you</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">تو قلبم را از عشق لبریز کردی ، نور ماورا را نشانم دادی<br />
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم<br />
تو  یگانه عشق حقیقی من هستی<br />
به من آموختی که هرگز قضاوت نکنم<br />
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم<span id="more-153"></span></p>
<p style="text-align: center;">You came to me in the time of despair<br />
I called onto you, you were there<br />
Without you what would my life be<br />
Not know the unseen? the worlds between</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">تو آمدی در اوج غمهام<br />
صدات کردم آنجا بودی<br />
بدون تو معنای عمر چیست<br />
وقتی ندانم اسراری از غیب</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">For you I’d sacrifice, for you I’d give my life<br />
Any thing just to be with you<br />
I feel so lost at times of all the hurt and lies<br />
Now all I want is to be with you</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">برای تو جانم را فدا می کنم ، برایت زندگی ام را می دهم<br />
هر چیزی تا فقط با تو باشم<br />
بسیار احساس دلتنگی می کنم ، از تمام دروغ ها و آزار ها<br />
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">Showed me right from wrong<br />
Told me to be strong<br />
Need you more than ever ya rasulallah<br />
You came to me in that hour of need<br />
Need you more than ever ya rasulallah</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">درست را از نادرست به من نشان دادی<br />
به من گفتی باید قوی بود<br />
من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر<br />
به سویم آمدی درست در لحظه احتیاجم<br />
من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">You filled my heart with love, showed me the light above<br />
Now all want is to be with you<br />
You are my one true love, taught me to never judge<br />
Now all I want is to be with you</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">تو قلبم را از عشق لبریز کردی ، نور ماورا را نشانم دادی<br />
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم<br />
تو  یگانه عشق حقیقی من هستی<br />
به من آموختی که هرگز قضاوت نکنم<br />
حالا تمام چیزی که می خواهم ، این است که با تو باشم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/adabi/1388/10/153/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
