گر صبر کنی وقت به دیدار کم است

بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دسته‌بندی نشده’

wimax ایرانسل تا سر کوچه مون

۱۲ بهمن ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

نازی ADSL که نداره؛ امیدمون به wimax بود که اون هم انگار نمیشه بگیریم!
الان توو نقشه ایرانسل تا سرکوچه ما پوشش دهی داره از اون به بعد نداره…
شانس رو می بینی.

دسته هادسته‌بندی نشده برچسب ها:, ,

تصور کن

Imagine
Imagine! Even if it is hard to imagine
A world where each person is truly fortunate
Imagine a world where money race, and power have no place
A world where riot police is not the answer to the calls for unity
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments
A world where no child will leave his legs on land mines
Everybody free, totally free
No one in pain, no pain
You wouldn’t read in newspapers that
Such and such person committed suicide
Imagine a world with no hatred, no gunpowder
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin
Imagine a world filled with smile and freedom
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements
Imagine! Even if it is a crime to imagine so
Even if you’d lay down your life on this
Imagine a world where prison does not exist in reality
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty
A world where nobody is ‘The Boss’ of the world
People are all equal
Then each person will have an equal share in
Each single seed of wheat
No border, no boundaries
Motherland would mean the entire world
Imagine you could be the interpretation of this dream (Translation in continue)

تصور کن؛

ادامه ی نوشته

God is with you

Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed. ~Robert H. Schuller

هر انسان ساده ای می تونه دانه های یک سیب را بشماره.تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشماره

Every evening I turn my worries over to God. He’s going to be up all night anyway. ~Mary C. Crowley

هر شامگاه تمام نگرانیهام رو به خداوند می سپارم.به هر حال اون قراره تمام شب رو بیدار باشه

God loves each of us as if there were only one of us. ~St. Augustine

خداوند هر یک از ما را قدری دوست دارد که گویی تنها یکی از ما وجود دارد

ادامه ی نوشته

دستان دعا

این داستان به اواخر قرن ۱۵بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ  خانواده ای با۱۸ بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می  بایستی۱۸ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان  وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بجه) رویایی را در سر می  پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند  که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه  قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را  حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که  تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت  مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به  نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای ۴ سال به طور شبانه روزی  کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت  کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او  درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و  برگشت او به کانون خانواده پس از ۴ سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام  آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که  او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت،  برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق  بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر  شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش  را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی  گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال  کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست  راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه  دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر  شده…

ادامه ی نوشته

شعری از فروغ فرخزاد

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهاییت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

Gift

I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak
if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley

آیت الله منتظری درگذشتند…

۲۹ آذر ۱۳۸۸ امیررضا بدون دیدگاه

ayatollah-i466

آیت الله حسینعلی منتظری از مراجع تقلید شیعیان شنبه شب، در هشتاد و هفت سالگی در شهر قم درگذشت.

احمد منتظری، فرزند آقای منتظری در گفت و گو با خبرگزاری ایلنا خبر درگذشت این روحانی منتقد را تائید کرده و گفته است که روحانیون بلندپایه قم در بیت آیت الله منتظری حضور یافته اند.

طبق اخبار آیات صافی گلپایگانی، موسوی اردبیلی، شبیری زنجانی، صانعی، بیات زنجانی و امینی در منزل آقای منتظری حضور دارند.

این خبرها حاکی از آن است که جمعیت زیادی در برابر بیت آیت الله منتظری جمع شده اند.

قرار است مراسم خاکسپاری آیت الله منتظری فردا دوشنبه، سی آذر در قم برگزار شود.

ادامه ی نوشته