معلم آن سالها با شلنگ میزد…
میگفت پنج تا غلط املایی و ده تا شلنگ…
دستانم که کرخ میشد جراتم میمرد…تا بگویم..مهم نیست که بنویسی قربت یا غربت…بچه بودم..
امروز هم میگویم…
مهم نیست که بنویسم قربت یا غربت ،که این نزدیکی هااین همه دوستی ها غربت است…
تو می زدی و نمیدانستی روزی هرچه بنویسیم را هر چه بخواهند می خوانند…
قلم خوانده میشود،سلاح
رفاقت خوانده میشود..ریا
شک میشود..گناه
نمره ی من چند است معلم؟با تک ماده هم کاری نمی شودکرد…
مردود میشوم و میفهمم درد شلنگ هایت را احساس نمیکنم….
شک میکنم …
دلم میخواهد به کوچه ی پشت امام زاده صالح بروم-در پاییزی نمناک غروب-سیگارم را بکشم…
امروز همه ی کودکانِ پدران و مادران ِ نسل من-دهه ی شصت…
دیکته هاشان بی غلط املایی است
غربت غربت و قربت قربت

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.